سیب کال
هر کس روزنه ای ست بسوی خداوند.اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود.
تنها یک آرزو دارم: بدانم چه چیزی ورای این ظواهر پنهان است.آن رازی را دریابم که مرا به دنیا می آورد وآنگاه میکشد. شفاف وآرام به دنیا می نگرم ومی گویم:همه ی آنچه می بینم ،می شنوم می چشم ،می بویم ولمس می کنم،آفریده ی ذهن من اند. خورشید در کاسه ی سر من طلوع وغروب می کند.از یکی از معبد هایم طلوع می کندودر دیگری غروب… در سر من است که ستارگان می درخشند،اندیشه ها، آدمها وحیوانات،در ذهن بی ثبات من،به گشت وچرا مشغول اند،آوازها وگریه ها صدف های پیچان گوشهایم را پر میکنند ولحظه ای هوا را توفانی می سازند. با نابودی سر من ،همه چیز-آسمان ها و زمین-ناپدید می شودند. ذهن فریاد می کشد:فقط من وجود دارم ! در ژرفای سلول های ناپیدای من،حواس پنج گانه ام به کار مشغولند،آنها نخ های زمان ومکان ،اندوه و شادی ، و ماده و روح را می ریسند و رشته ها را دوباره پنبه می کنند . همه چیز چون رودی در پیرامونم پیچ وتاب می خورد،می رقصد وچرخ می خورد ،صورت ها همچون آب می لغزد و آشوب ازلی زوزه می کشد . ۱ مهربانی در زنجیر است ومن به باغ می اندیشم به زمین که مادر من است وسرانجام درآغوشش میرقصم به چشمانم که در پرسپکتیو راه شکست نمی دانم بالای درخت بودم یا سیب روی سرم افتاد!!! . . . پوستم ترک برداشت . . . پیراهنم رادر خواب جا گذاشتم گلهایش! در دس تم تنم تا دکمه های پیراهنم درد میکند به خواهرم گفتم :" می خواهم مردمک هایم را عوض کنم." شاید صورتی ...شاید بنفش... شاید برای مردمک هام یک سرپناه بگیرم حلزون های خیس زود میمیرند! ۲ بادبادکم را می دهم به تو چند روزی که باد می آید یادت نرود به پشت بام رسیدی برایم گنجشک بیاور رنگ پرشالت! ۳ مرا به یاد بیاور! با این همه سنگ،این همه آدم هنوز گنجشکم ۴ شکلاتهایم را دربیاور جیب هایت این همه، وسعت ندارد.
یک روز از نقطه ای تاریک بیرون آمدم.زهدان، واکنون بسوی نقطه تاریک دیگری پیش میروم،گور.نیرویی مرا از مغاکی تیره به بیرون پرتاب کرده است ونیرویی دیگر مرا به به جانب مغاکی تیره وبرگشت ناپذیر می کشد... اول "سلام" به همه ی دوستای گلم شاعرای عزیز! ... .... دوم " ای کاش...اشک های طبیعی بریزیم !" سوم " نمیشه رفت با چاقویی کند! " چهارم "گودالی نیست که باز از آن بپریم." مواظب باش! پنجم "برای بار چندم در آن افتادیم." ..... ... (.) آه! سهم من این است. دعوتید به یک کار جدید: جا میگذارمت آنسوی پنجره... تا سمت ساکت قلبم بسویت ،اشک بریزد! جا میگذارمت، انار! تا دانه دانه بنوشمت از سر انگشتهای درخت... .... .... .... آنقدر بلند فکر کرده ام ... آنقدر بلند اشک ریخته ام... که راه خانه مان را از درخت می پرسم! ... .... آنقدر دانه دانه انار دانه دانه ستاره مزه کرده ام که ترکم میشود این همه بهار وقتی بدردم نمی خورد سبد سبد انار ترکم میشود گل های پیراهنم که میرسیدند با بهار ترکم میشود که سمت ساکت قلبم نشسته ای...!؟ .......... ...... .... ... .. (.) برایت انار میچینم... سمت ساکت قلبم ! که قناری ها به خواب می رفتند که قناری ها خواب میدیدند که بیدارمیشدند باران باریده بود... . . . . سمت ساکت سیب ساکت لبخند! ..... ... . آنقدر به تو فکر کرده ام که... با انارها می رسی از درخت... ..... ........ ........... آنقدر بلند فکر کرده ام ... که انار ها میرسند دستهایم ترک برمی دارند بچه ها میرسند چشمهایم...! .... عمریست عادت کرده ایم ! .... .... .... ایمانمان را از دست نداده ایم در قایق ها مان صدای موج می آید منتظر نشسته ایم تا مارا صدا بزنند! ......... یکروز به آسمان میرسیم ودستهامان بهم سلام میکنند وگوشواره هایم جفت می شوند وعروسک ها به ما می خندند ........ آنوقت انارهامان را با هم دانه می کنیم! ازمغاکی تیره می آییم.درمغاکی تیره به پایان می رسیم، واین درنگ درخشان را زندگی می نامیم. به محض اینکه به دنیا می آییم بازگشتمان آغاز میشود.آنگاه که راهی میشویم، بی درنگ بازمیگردیم;مادرهر لحظه میمیریم.به همین دلیل]زندگی ومردن های مکرر[،بسیاری فریاد برداشته اند:"هدف زندگی مرگ است!"............................................................................ من مهار نمیشوم وآرام نمیگیرم،من درپی سازگاری خود نیستم. من تپش های ژرف دلم را دنبال میکنم...
هنگامی که شادی من متولد شد... اورا در بغل گرفتم وروی بام خانه ام بردم وفریاد زدم که: ای همسایگان وای آشنایان من! بیائید وبنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است! بیائید وشادی مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد.اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد! هفت ماه روی بام خانه ام ماندم واز بام تا شام حضور شادی خود رابه اطلاع همگان میرساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.لذا من وشادی ام تنها ماندیم وکسی به ما توجه نکرد. هنوز یکسال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت ورنگ پریده وبیمار شد وجز قلب من، هیچ قلبی به عشق او نتپید وهیچ لبی بجز لب من لب اورا نبوسید! آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد وتز این به بعد هرگاه اندوهم را بیاد می آورم، شادی را نیز بیاد می آورم. یاد وخاطره چیست؟ جز برگ پائیزی است که اندکی در باد می جنبد وبه خود می پیچد وسپس برای زمان طولانی با خاک کفن میشود! پی نوشت: دیوانه وخدایان زمینی/جبران خلیل جبران................................................................... مادربزرگم بوی میخک میدهد ازخواب ماهی ها دلش سیر است ازبین خط خط های پرچین نگاهش ،خاله بازی یاد میگیرم دلم پر میشود از منطق گل های عباسی - دکان عمه سارا - بستنی...! آلوچه...! قیسی...! من لای جاروها... نی ها... سیم های خاردار باغ همسایه... هر روز عصر با بادبادک های غمگین گرگ بازی می کنم جا میگذارم گرگ هایم را وقتی هوا طعم لواشک میدهد در چادر مادربزرگ ! فردا غروب... لای نی ها مارها وبچه ماهی ها، پر از گرگ اند! با بادبادک های غمگین گرگ بازی می کنم هر روز... به نیمه ای دیگر ... رسیده ای دیگر ... به دست هایی که پر از ستاره اند. خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی عاشق وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی تنهای بیکران باشد... وقتی فریبنده ترین خواهش ها بر فراز سرم به گیسوان اضطرابم چنگ می زنند انگشت هایم ادامه اندهی است که از میوه های یک درخت مرده سیر می شوند گمان نمی کنم در عمق خوابهای پریشان دختری .... به اولین هجوم تنهایی خود میوه های منفرد تزریق کند تو را به اولین هجوم تنهایی خود می خوانم وقتی باور می کنم به آب که می نگرم ستاره ها تازه می شوند ماهی ها به هوش می آیند و یکنفر مدام در حوض می ر قصد یکنفر که نهال قناری رادر باغچه خانه شان کاشته است وکلامش شبیه تبسم درخت های گیلاس شیرین است گیلاس های نورانی پرنده های معطرند که به انگشتهایم آب می دهند. مرا پناه دهید! قهوه ات را بنوش وباور کن من به فنجان تو نمی گنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم تکه ای از پریشانی ات را در گل های پیراهنم جا گذاشتی وقسمتی از راه شیری را در ته استکانم تکه ای از پریشانی ام را در ته صدف ها ... وقسمتی از نامم را در کف دست هایت... به راه شیری می نگرم اما قسمتی از ته استکانم نیست. حالا یک فنجان خالی ام هر چقدر می خواهی فوتم کن! به آسمان که دست میزنم دانه های تنها ییت رسوب می کند می کارمت در جلگه های پشت دلواپسی ام وخواب می بینم که از حوصله ی درخت سر رفته ام با گنجشک هایم چه کنم؟! حالا که دهانشان بوی کاج می دهد وارتفاع به ترنم پرهایشان گیر کرده است!!! من نیمه ی نچیده ی یک سیب نارسم... برزانوهام نامت هرروز بی نقطه از الف تا... ی خم می شود. نگران تنت آواز می خوانم در لا ـ لا های پیراهن هایم به خواب می روی در قلبم می جنبی با نیش هایت می خندم با خنده هایت نیش می زنم ـ قندیل های چشمت ستاره ای است که بی بهانه سرود می خواند پیراهن هایم تاب می خورد بر زانو هایت هر روز بی نقطه از ی تا ... الف. دهانش باز مانده است پرهای بالشم که ـ قطع نخاع شده اند ـ چشمشان به خواب رفته است یک لیوان ابر مرا بس است تا خیس لحظه ای باشم که قاصدک ها پشت پنجره دوتا ... دوتا جفت می شوند. نمک که می پاشم... خوشمزه می شوی وبا لبت سرود می خوانی: ((از سیب بیزارم)) در گلو گیر می کنی نمی دانی... شوکرانی از سیبم حلقت را که باز کنی... بر تارهایت می چکم. همیشه کنار دل آدم، آنقدر خالی هست که رو به آسمان گریه کند و ایمانش را از دست ندهد. وکار جدیدم: __من خواب _یک کوچه ی سبز _را دیده ام. خواب یک کوچه ی سبز را... _مثل وقتی که، قول دادم: (( به آب حوض دست نزنم تا نارنج ها برسند.)) _مثل وقتی که، پشت دیوارها شبدر می خوردیم و آرزو می کردیم... ...بزرگ شویم وتماااااااااااام آسمان رابا2چرخه دور بزنیم. آن وقت... خیابان را،کش می دادیییییییییییییییییییییییییم با چشم های بسته و "شب" دو تا می شد. _مثل وقتی که،انتگرال را پشت میزهای خسته ،به کران ستاره ها می بردیم و ذهنمان را در بی نهایت گردوهای همسایه ،شناور می کردیم ...ومنتظر می ماندیم... تا . . . >> برگ ها سبز شوند و دوباره دیوار کوتاه شود _برای شلیک گلوله ها_ و هجوم چند حجم سبز خوشمزه! آنجا ! گنجشک هایی که دفن کرده بودم و اردک هایی که در حوض خفه شده بودند آواز می خواندند. می خواستم بروم می خواستم بروم... و اردک ها را خیس کنم اما ... یادم آمد که قول داده ام : به آب حوض دست نزنم تا نارنج ها برسند. اگر نمی توانی بالا بروی،سیب سلا...اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...م. اینجوری گفتم چون دلم تنگ شده بود! قالبمو ...نمی دونم شاید قبلی بهتربود. به هر حال برای تنوع گاهی لازمه.اما،کفشدوزک یه چیز دیگه بود! ((دیروز کلاس ریاضی داشتیم... جمعه ها هم ولمون نمی کنن! امازیادم بد نبود چون من تو پیاده رویکی رودیدم که خیلی دوسش دارم! به کسی نگینا!!! بین خودمون باشه! موهاش طلایی بود !بعضی هاشون بد قیافن اما این یکی نه! خیلی ملوس بود.بغلش کردم... بغل که نه .آخه جلوی بقیه خوب نیس!گرفتمش توی دستام ویه کم نازش کردم.میو! میو !می کرد.آخه هنوز یکی از چشاش بسته بودو جلوشو نمی دید .می خواستم با خودم ببرمش اما ...کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دانشگاه!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!!! چه جوری ؟؟؟؟ تازه نه نایلکس داشتم ونه توی کیفم جامیشد...از نگهبانی هم که نمیشه بابچه گربه رد شد. نمی تونستم به راحتی ازش بگذرم.وضع بدی بود.پیشی به اون نازی _سر صبح _توی خیابون_ تنها_با یه چشم بسته_یخ کرده بود! کلاسم داشت دیر میشد .چاره ای نبود.بالاخره گذاشتمش پایینو....بای بای...)) هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات امان مان نده با آن مرام دلبری ات تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی مرا شبیه به موهای زیر روسری ات به ابروی مغولی خوب زهر چشم بگیر که بشنوی سر هر کوچه از برادری ات تویی که ارث طلب داری از همه مردم به گرگ مان بده ثابت شود برادری ات تورا نمی شود اینگونه خانگی کردن پریدی از قفس کوچک کبوتری ات هزار پیر هرات است چشم روشن تو هزار شاخه نبات است لهجه ی دری ات. آرش پور علیزاده از فرم نگات لکنتم می گیرد دائم دل بی لیاقتم می گیرد باشم؟بروم؟بگویم؟ آخر چه کنم؟ ماندم به خدا خجالتم می گیرد. آرش واقع طلب یه غزل ماه دیگه از آرش علیزاده: شادم به مهربانی چشمانت می ترسم از خشونت ابروهات خاتون بی ملاحظه! معلوم ست از زیر روسری همه موهات خاتون پشت پنجره سلطان!من حاضرم غلام درت باشم ای کاش بی مضایقه جا می شد در گوش من تمام النگوهات این دور و بر که دزد فراوان است شیرین زبانی تو خطر دارد خانم شما که قندوعسل هستی بگذار من مواظب کندوهات بگذار این زبان معاصر را اصلا کمی عوض کنم از امشب مخمور جام نرگس مستم کن مدهوش از پیاله ی شب بوهات خورشید از دوچشم تو می تابد تو مشهد عزیز خراسانی حالا که توی دام افتادم پس کو کجاست ضامن آهوهات
من از رفتن کسی می گویم که گفت:یکشب برمی گردم وتمام دلتنگی ات را با خود می برم اما دلش لای در یک ماشین گیر کرد وانگشتش سیاه شد بعد میان ترانه هایی از پیچک و پونه خوابید ویادش رفت وتنها شد آن روز تمام کوچه ها ،رد پای عابران را در ذهن منجمدشان از یاد می بردند ودست تمام کودکان،شبیه اسباب بازی بود. او رفت وقتی خرگوش های ذهن من بازیگوش بود وستاره ها،از دکمه های پیراهنم نگهبانی می کردند. رفت ومن بعد از رفتنش،تمام نارنج هارا از درخت چیدم وتمام ماهی ها را در حوض بی صدایی خفه کردم ودیگر از هیچ کوچه ی سبزی عبور نکردم. حالا هر شب آنقدر زیر باران می ایستم که خیس می شوم وحتی گنجشک ها هم مرا به خانه شان راه نمی دهند. شاید به خاطر این است که تنهایی برای گنجشک ها تلخ است ویک لحظه احساس می کنند لانه شان تنگ است با این همه من دلم می خواهد یکبار دیگر نارنج ها برسند ماهی ها بازی کنند و من لرزه ی چشم های او را در حوض ببینم. نگاهت از مغز سرم عبور می کند دیگر گل گاو زبان هم مرا آرام نمی کند شکوفه های انار خودشان را از درخت آویزان کرده اند گلهای صورتی لبهایشان را سرخ کرده اند گنجشکها هم حالا حسابی رسیده اند حیاط را آب پاشی کرده ای لباسها را از روی بند رخت جمع کرده ای یاس های همسایه را از لب دیوار صدا کرده ای بادمی آید امروز،روز قشنگی است چای فنجان هایمان را گرم می کند. با دوتا کار جدید در خدمتتون هستم: ... وچشم هایت که مرا اینگونه خیس می کند عرق بر پیشانی ام می رقصد با پاشنه های بلند! خدار ا-در کاسه ای باران- به خانه بیاور وقتی شب بگذار مهربانی ساکن شود در خارهای صورتی وباران تمام مرا بشوید وقتی دوباره بوی نم گرفته ام. *** بگذار خدا تقسیم شود گوشه ی دیوار تقسیم شود درخت پرتقال تقسیم شود فقط می خواهم بدانم... هرروز از کدام سمت آسمان یک سبد بوی باران مرا خیس می کند؟ دوباره باران محرم تمام اسرار مگو داریم.که شور پرواز را منتشر می کند. وقتی از پس آن رنگین کمان طلوع می کند،میل عجیبی در رگهایم فریاد می کشد تا زیر باران بروم سمت ایستگاه پاییزی چترهای شکسته بروم روبروی کسی که نمی شناسم واو هم مرا نمی شناسد، بایستم وآهسته بگویم:سلام!چقدر شما شبیه سایه ی من هستید!چقدر چشم هاتان شبیه چشم های کسی است که در باران بدون چتر وچمدان رفته است به راهی دور! بعد به فنجانی چای دعوتش کنم که با هم بی ملال از باران ، آواز بخوانیم تا دل کوچک کوچه های خیس هم تازه شود. *** بعضی وقت ها وقتی دستهایم ((آن لحظه یادم می رود که روی زمین دیوارهای خانه مان آجری بود. درختهایش چوبی بود.حوضمان سنگی بود.باغچه مان خاکی بود. دفتر نقاشی ام کاغذی بود!)) ....آن لحظه احساس می کنم، روی امواج بی صدای آب قدم بر می دارم ودرخشش ستاره ها را با حباب های نامرئی ، به تمام جهان می برم. آن جا یک خانه از جنس تنهایی، یک باغ پر از درخت های نارنج یک حوض از جنس ماهی های بازیگوش ویک باغچه از جنس خوشبختی به من هدیه می دهند. ومن تنهایی ام را_ آنجا _لای دفترهای شعرم گذاشته ام. وبا هیچ کس تقسیم نمی کنم. عصرها وقتی اندوهم متولد می شود،سنجاقک ها به سمت باغ سرازیر می شوندومی آیند تا مرا با خود به خانه ام ببرند. ....... ماهی های حوض من از گربه ها نمی ترسند! گربه های سرزمین من چشم هاشان ماهی ها را رنگی می بیند! یک چتربرایم خریدند... بنفش! تا باران که می بارد خیس نشوم... زرد! باران بارید...! چترم رابستم... بنفش! موهایم خیس شد... بنفش! مدرسه دور بود و پاهایم کوچک! یک پرستو روی شیروانی کلاس لانه داشت. زنگ تفریح! گلهای زرد را نوشیدیم ... عسل شدیم ! زنگ ورزش! سنگ ها رادر جیب هامان پنهان کردیم... به خانه آمدیم...(لایشان گچ بود!) بادست های گچی به خانه آمدم. مادرم در را باز کرد. جیب هایم سنگین بود...! و کمی پاره. سنگ ها را در مخفی گاهم پنهان کردم. _ صبح لای برگ های انجیر را گشتم. سوراخ هنوز آنجا بود! یکی از سنگ ها را در آوردم. کف حیاط را نقاشی کردم. مادرم سبزی پاک می کرد. من بازی می کردم. خواهرم! دنبال سنگ های من می گشت. اما خبر نداشت...! مارمولکهای من چشمشان تیز است. خدا امشب سرما خورده است؟! شاید...! من از کجا بدانم؟ ... مادرم پتو را روی دیوا ر پهن کرده است. شاید دیوار سرما خورده! وقتی آینه ها زیاد باشند: اما اگر خودم چند نفر باشم که ایستاده ام روبروی آینه... شب،کدام تصویر می خواهد بجای من روی بالشم بخوابد؟! اگر آینه ها زیاد باشند،کدام من؟_.... به ستاره ای مقوایی تبدیل می شود؟کدامشان یکروز تصویر مبهم یک آدم برفی ساکت را تا صبح بر دوش می کشد؟ کدامشان موهای عروسکهایم را بامداد می بافد روی کاغذ؟کدامشان سنگریزه ها را از لب رودخانه جمع می کند؟ امشب، من کدامشان هستم که اینگونه خیس مانده ام لای خاطراتم!که نمی دانم آن خانه ی چوبی رامن روی دیوار کشیدم یا خواهرم وقتی خواب هواپیمایش را می دید؟! اینجا:دختری حرف می زند که پانزده سالگی از جنس جیک وجانورهای بازیگوش بود! ...که پانزده سالگی اش راهنوز به دوش می کشد. گاهی بعضی ها خنده شان می گیرد.>>>>>>>>>> از سوسکهای سیاه من.از جیرجیرکهای پرسروصدا،از قورباغه های دم کرده در چای عصر،از.........اما آن ها پابرهنه به درون کاغذهایم هجوم می آورند! بعضی هافکر می کنند همه چیز دنیا مصنوعی است.همه چیز لای پولهای رنگارنگ برق می زند!یک شبه آنها به ماه می روند. و یک شبه سقوط می کنند. ..... اما نمی دانند روی زمین بعضی ها شب ها خواب میخک می بینندوصبح که بیدار می شوند،می بینند دهانشان پر از بوی واژه های خیس است، دستهایشان بوی گندم می دهدولباسهایشان راهنوز از روی بند رخت جمع نکرده اند. آنها خواب می بینند بجای پری دریایی بچه های کوچک رامی بوسند وبچه ها بزرگ می شوند.شاید همان قورباغه هایی که گاهی پری ها آنها را می بوسند یکروز کوچک بوده اند وحالا با یک بوسه به شاهدخت تبدیل می شوند.
به عشق،عشق بورزید. ببینید که عشق چگونه خودرا قربانی می کند. با عشق ورزیدن به او همچون او می شوید. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ مسیح می گوید:در میان شما بهترین کس آنیست که به دیگری خدمت می کند. کسی که در پی شادی است. باید برخورد خود در زندگی را،در گرو عشق بگذارد.دیگر هیچ چیز مهم نیست. خدا عشق است.عشقی که هنگام نفوذ به درون ما،نرم می کند،ناب می کند،تازه می کند،باز سازی می کند،درون آدمی را باز می سازد. جایی که عشق باشد،انسان هست،وخدا هست.کسی که در عشق شادی می یابد،در انسان شادی می یابد،ودر خداوند شادی می یابد. خدا عشق است. پس:عشق بورزید. اگر می خواهید خود را تسلیم چند چیز بکنید ،نخست تسلیم عشق شویدو ارزش هر چیز دیگری نیز بالا می رود. به هر چیز به اندازه ی خودش بها بدهید. نگذارید عشق شما اسیر آثار این جهان شود.هیچ چیز این جهان ارزش وقت گذاشتن یک روح نامیرا را ندارد.روح نامیراباید خود را تسلیم چیزی کند که نامیراست. واینها یگانه نامیرایانند: (( ایمان،امیدوعشق )) من می روم کمی سکوت و پیاله ای رویا تجربه کنم. بدرود. نیروی اراده انسان را دگرگون نمی کند. زمان انسان را دگرگون نمی کند. عشق دگرگون می کند. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ *عشق از ناراستی شاد نمی شود امابا راستی به شعف می آید. *عشق یک لحظه شیفتگی نیست عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی است. ((انگار حرفامون داره بوهای خوب می گیره...)) گوته:استعداد در تنهایی رشد می کند، شخصیت در رود زندگی. عشق،عشق می آفریندیک قطعه آهن در یک منبع برق فرو کنید.برق شما را می گیرد.پس فرایند القا صورت می گیرد.یا آنرا نزدیک یک آهنربا بگذاریدوآن قطعه نیز تا زمانی که آنجا باشد،آهنربا می شود. نزدیک کسی باشید که به شما عشق می ورزد،جذب آن عشق می شوید. چشمهایم بوی توراگرفته است... خداوند هر روزـ همراه با خورشید ـ لحظه ای را به ما می بخشد که در
آن می توانیم هر آن چه که ما را ناشاد می کند،دگرگون کنیم. هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم، که وجود ندارد،که امروز مانند دیروز است وهمچون فردا خواهد بود. اما هر کس به روز خود توجه کند،آن لحظه ی جادویی را کشف می کند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشدکه بامدادان ،کلیدی رادر قفل در می چرخانیم،در لحظه ی سکوت بعد از شام ،درهزارو یک چیزی که مشابه می نمایند.این لحظه وجود دارد.لحظه ای که در آن تمام توان ستارگان به ما می رسد، ومی گذارد معجزه کنیم. در قصه های کودکان،شاهدخت ها قورباغه هارا می بوسند تا به شاهزاده تبدیل شوند. در قصه های واقعی،شاهدخت ها شاهزاده ها رامی بوسند و شاهزاده هابه قورباغه تبدیل می شوند. عشق سرشار از دام است.وقتی می خواهد تجلی کند،فقط نورش را نشان می دهد ونمی گذارد سایه های ناشی از این نور را ببینیم. در چشم های درشتشان ،خبرهایی ازخنده ی شقایق و تبسم آهو بود. وقتی باز آمدم،پیراهنم پر شده بود از خواب میخک وتبسم سایه ودهانم پراز بوی واژه های خیس. زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده وکوچک آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد. م.ثالث آیا اینکه کفش ستاره برای مهتاب تنگ است می شود زندگی؟ آیا اینکه آواز غمگین پرنده ای گمشده در باد می پیچد یعنی زندگی؟ یا اینکه تمام اینه ها عکس مرا نه خود مرا نشان می دهند وجستجوی من برای یافتن آینه ای که بی هیچ کم وکاستی خودم را به من نشان دهد باطل بوده است می شود زندگی؟ اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جوئید آرزو کنیدکه ذوب شوید وهمچون جویباری باشید که با شتاب می رود وبرای شب آواز می خواند. آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید. آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشیدوخون شما به رغبت وشادی بر خاک ریزد . آرزو کنید سپیده دم برخیزید وبالهای قلبتان را بگشائید و سپاس گوئید که یکروز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است. آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید وبه وجه و هیجان عشق بیاندیشید. آرزو که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئیدوبه خواب روید،با دعائی در دل برای معشوق وآوازی بر لب در ستایش او. جبران خلیل جبران من از دیا رکفشدوزکهای غمگین آمده ام اگر دلتان به اندازه ی سر سوزنی برای گلها سوخت کفشهایتان رابدهید برایتان بدوزم. روی پشت بام نشسته دستهایش را که باد می تکاند دانه های برنج ظرفمان را پر می کند. یکشب برمی گردم وتمام دلتنگی ات را با خود می برم اما دلش لای در یک ماشین گیر کرد وان گشتش سیاه شد بعد میان ترانه هایی از پیچک وپونه خوابید ویادش رفت وتنها شد آن روز تمام کوچه ها رد پای عابران را درذهن منجمدشان از یاد می بردند ودست تمام کودکان شبیه اسباب بازی بود او رفت وقتی خرگوشهای ذهن من بازیگوش بود وستاره ها از دکمه های پیراهنم نگهبانی می کردند رفت ومن بعد از رفتنش تمام نارنج ها را از درخت چیدم وتمام ماهی ها را در حوض بی صدایی خفه کردم ودیگر از هیچ کوچه ی سبزی عبور نکردم حالا آنقدر زیر باران می ایستم که خیس می شوم وحتی گنجشکها هم مرا به خانه شان راه نمی دهند شاید به خاطر اینست که تنهایی برای گنجشکها تلخ است ویک لحظه احساس می کنند لانه شان تنگ است با این همه من دلم می خواهد یکبار دیگر نارنج ها برسند ماهی ها بازی کنند ومن لرزه ی چشم های او را در حوض ببینم. که باران تند می بارید وافتاب چشمهایش کور بود بی قرار بودیم/چقدر دلم می خواست بروم ویک شاخه تمشک برایت بچینم / وقاصدک ها را صدا کنم/وچترهای آسمان را قرض بگیرم برای مورچه های حیاط/وتورا به یک فنجان ترانه یگرم مهمان کنم/چقدر دلم می خواست یک نردبان بلند داشتیم ! / یک نردبان بلند ...که دستهایم به ستاره ها گیر کند ،مرا برق بگیرد ،خشک شوم/ و یک نفر بگوید: بلند شو ....! زنده ای! آه ! چقدر کیف می دهد وقتی آدم را برق می گیرد. یا آدم به بالای پشت بام می رود وتمام ماشین ها را می بیند/وهمه را می بیند/دروغ را می بیند/ راست را می بیند/ و خدا را که برای مورچه ها دست تکان می دهد/ وبعد یواشکی به کلاغها سنگ می زند. بگذار یادمان بماند آنروز چند ساله بودیم. آنروز که آرزوی بوسیدن بزغاله را داشتیم/وشادمان بودیم/وخیس بودیم /.... وباران می بارید. ومن شادمانم که اسمان خیس است /که ترانه ها خیس است/ که کفشهایم خیس است/واز یادم نمی رود که بی قرار بودم برای گرفتن پروانه های گیج! راستی پروانه ها! بیا کمی به رنگ پریدن باشیم و پرواز کنیم روی دریاها/وخواب ببینیم یک جیر جیرک هستیم ولرزمان بگیرد /پاهایمان را به هم بزنیم وجیغ بکشیم.../بعد پسرکی روی درخت ما را بگیرد/...پوستمان را جا بگذاریم/ودرد بکشیم وجیغ بکشیم/وپسرک... خوشحال شود. باید بدانیم برای چه زنده ایم؟/برای چه شمعدانی ها می خندند؟/برای چه گاهی خواب می بینیم که غرق می شویم وآب می خوریم/ویکدفعه بزرگ می شویم ونمی فهمیم دیروز چرا روی دیوارها نقاشی کشیدیم؟! /چرا سنگریزه ها را از لب رودخانه جمع کردیم وآنها را هی خیس می کردیم وماهی ها را از تمام پریزادهای جهان زیباتر می دیدیم؟! حالا بیا برویم یک جای دنج بنشینیم اما بگذار یادمان بماند، آنروز چند ساله بودیم /که باران تند می بارید! بدون چتر ،دنبال سایه ی خود گشتم وقتی به آن رسیدم دیگر کار از کار گذشته بود چرا که چشم ها ی تو ،از خاطرم رفته بود. کاغذهایم را پاره کرده اند مدادهایم را شکسته اند اما گاهی عشق ،خودرا در تقلبی ساده نمایان می کند. ونگاهم به دور دستهای خیال گره می خورد/ از صدای فریاد جیر جیرکها سرشار می شوم ونفس هایم تپش ثانیه های رفته را از درون سینه ام بیرون می کشند. فردا شاید طلوع کند ازروی شیروانی وشاید... ار باغ های خسته ی انزوا، از زیر سایه ی درختان کاج می گذرم وعنکبوت ها را می بینم که در شلوار درختان پیز سقط می شوند./به خانه ای در میان تیک وتاک قلبم می رسم./آنجا خانه ی پریاست./شاهزاده ی زیبای افسانه های من. کفش هایم را که بوی غبار گرفته است پاک می کنم ودر جا کفشی می گذارم. فضا گیج می شود در بوی نمناک علف واحساس ترانه و بهار. به چشمان آبی پریا می نگرم /وفریاد می زنم: آن روز اگر سیبی به من می دادی ، تبسم کفشهای ندوخته ام را به تو هدیه می کردم. قلبم زیر فشار ثانیه ها جیغ می کشد ومی خواهد از من تا کور شوم ./مورچه های کوچک اقیانوس دلم فریاد می زنند و شاخکهاشان را درون سینه ی سلول هایم فرو می کنند./ پریا ایستاده است ومرا می نگرد./ومن احساس می کنم در خوابی عمیق فرو رفته ام./ملخ های ذهنم را پرواز می دهم/ودستهایم را می شویم با خا کسترهای خوشبوی میوه های کال بهاری/ عرق می کنم/پیزاهنم را به چوب رختی آویزان می کنم./مغزم فوران می کند/ به بالای تپه می روم/غلیان می کشم /جمع می شوم ودور می زنم/تنم تمام فضا را یکجا ،به همراه تمام پریا سر می کشد./ سرد می شوم/ به پریا می نگرم /آفتاب از شانه هایش فرو می ریزد/وانگشتان من التماس می کند ،تا آفتاب را ببلعد. حالا تاب می خوریم /میان فضا/ میان بادبادکهای کوچک بی هوا/اینک خدا به من چشمک می زند تا ارغوانی شوم و نفس هایم را پاک می کنم از تمام ذرات تنهایی/ وموسیقی می شوم برای باران/ وجاده می شوم برای پریا/ برای رسیدن به وسعت آبی نگاه. اینک پیراهنم راتنم،وکفشهایم را ... پریا دریا را از چشمانش روانه می کندومی خواهد تمام غبارهای قلبم را به او قرض دهم./راه می رویم/روی افکار پریشان یک نگاه/وچقدر بالا می رویم از ثانیه های گاز گرفته شده توسط احساس عمیق برخورد. پریا به من ........ نگاه من به پریا ........ نگاه خدا به من به پریا ........ نگاه وجاده و باران .....به خدا نگاه . تمام بادکنک ها می ترکد آن روز به هم می رسیم. وکفش ها در سوگ رد پایمان پا برهنه می دوند. دستان من از حادثه خالی اند و تو خود حادثه ای. وقتی می فهمند دستهایشان کوچک ×××××××××××××××××××××× هرشب وقتی قناری ها از ذهن آبی تجسم به خیال پرواز می کنند واز زیر انگشتان من انگار حادثه ای عبور می کند و قلقلکی دیوارهای قلبم را می تکاند... می تکاند... مغزم می زاید آن لحظه ی غریب را به وسعت عمیق حفره های تو خالی سکوت می آید به بلندای بام اقاقی ها ودشنام می دهد به افکارمان هرشب کنار جوی روانی ها وباز دستان من گره می خورد به آسمان یقه ات ...با نور ودلتنگی من راه می رود روی شانه های لرزان زمان ... بازور تو می شکنی مرا واز شکستنم گریه می کنی ذرات مرا جمع می کنی وبا استخوانهایم زاویه ای می سازی ... تا تمام پیوندهای شکسته را بر هم مماس کنی وباز تکرار می شوی برایم... هرروز واز زیر انگشتان من انگار حادثه ای عبور می کند واز لطافت آن به خشم می آیم و پر پر می شوم برای کوچه برای راز برای گره خوردن به پیراهن پرواز. ××××××××××××××××××××××××× تا ابد! سیم پیچی های پیچ در پیچ کوچه های مارپیچ را در ذهن پوچ کفتارهای سیم لخت کن به خاطر می سپارم ومی دانم همیشه هستم تا وجودت را برای خود بسط دهم این را خوب می دانم. اینجا ! خط صفر است. زیر زیر تمام زیر زمینی های زمین. ***** عزیزان سلام ***** بدون کلاغ ها وپشه هایش ***** ***** ***** ***** ***** ***** چند تا از کارهای کوتاهمو تقدیم می کنم به دوستای گلم: وقتی خرچنگ شدم به ملاقاتت خواهم آمد با یک جعبه عنکبوت ویک شاخه کاکتوس که بوی تو را بدهد. *** به پشت بام می روم تاریک است نور را در کوزه ای می ریزم تا تمام شب را از آن بنوشم. *** آسمان چتر من است وقتی باران دلش برای زمین تنگ می شود. *** تقدیم به او که به جمعه ها رنگ دلتنگی می پاشد: در این حوالی سالهاست زمین دوش می گیرد وعقربک های سرطانی تا دوازده می شمارند مردی جمعه ها انتظار را پای دیوارهای سنگی می کارد ونمی آید اینک روی سکوهای منجمد قرن خسته است وجمجمک ها در خاک نیشخند می زنند کلاغی جار می زند وهبوط آفتاب را خبر می دهد ولی هنوز... عقربک های سرطانی می شمارند اینک ماه تمام است. با عرض پوزش ((اگر چیزی در دهان دارید آنرا در آورید)) البته می دونم ذائقه ها فرق میکنه..... ظهر با ـ حلزونهای دم کرده ـ در آفتاب روی دیوار زل زده به کفشدوزکهای بی حال چای را در خیال درختهای کال خام می نوشم موش هایی را که مزه ی کفن گرفته اند با کارد می کشم اینک مگسها عرق کرده اند والتماس از پنجه های آسمان به زمین می ریزد. *** ــــ قابل توجه اونایی که کله پاچه دوست دارن.... من شب ها آه را سر می برم وصبح کله پاچه ی افسوس می خورم. *** قلبم را در گلدان کاشتم بلکه... آدم شوم. صبح یادم رفت به گلدان آب بدم دیدم قلبم سنگ کلیه گرفته.

![]()
باش که افتادنت اندیشه ای را بالا برد.
![]()

![]()
وکفش های خیس جمع کنم.
را به سوی آسمان دراز می کنم،یک مشت ستاره ی مقوایی از تکه های ماه جدا می شود وناگهان دستهایم پر می شود از میخک.
![]()
![]()

![]()
![]()
/باران انتشار شادی بود در هوا وما
واندکی زانوی روشن احساس بغل کنیم....

است

![]()
| Design By : Night Skin |



















