تبليغاتX
سیب کال


سیب کال

هر کس روزنه ای ست بسوی خداوند.اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود.

اگر نمی توانی بالا بروی،سیب باش که افتادنت اندیشه ای را بالا برد.

 سلا...اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...م.

اینجوری گفتم چون دلم تنگ شده بود!

قالبمو ...نمی دونم شاید قبلی بهتربود. به هر حال برای تنوع گاهی لازمه.اما،کفشدوزک یه چیز دیگه بود!

 

((دیروز کلاس ریاضی داشتیم... جمعه ها هم ولمون نمی کنن!

امازیادم بد نبود چون من تو پیاده رویکی رودیدم که خیلی دوسش دارم! به کسی نگینا!!! بین خودمون باشه!

موهاش طلایی بود !بعضی هاشون بد قیافن اما این یکی نه! خیلی ملوس بود.بغلش کردم... بغل که نه .آخه جلوی بقیه خوب نیس!گرفتمش توی دستام ویه کم نازش کردم.میو! میو !می کرد.آخه هنوز یکی از چشاش بسته بودو جلوشو نمی دید .می خواستم با خودم ببرمش اما ...کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دانشگاه!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!!! چه جوری ؟؟؟؟ تازه نه نایلکس داشتم ونه توی کیفم جامیشد...از نگهبانی هم که نمیشه بابچه گربه رد شد.

نمی تونستم به راحتی ازش بگذرم.وضع بدی بود.پیشی به اون نازی _سر صبح _توی خیابون_ تنها_با یه چشم بسته_یخ کرده بود! کلاسم داشت دیر میشد .چاره ای نبود.بالاخره گذاشتمش پایینو....بای بای...))

 

 

هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات

امان مان نده با آن مرام دلبری ات

تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی

مرا شبیه به موهای زیر روسری ات

به ابروی مغولی خوب زهر چشم بگیر

که بشنوی سر هر کوچه از برادری ات

تویی که ارث طلب داری از همه مردم

به گرگ مان بده ثابت شود برادری ات

تورا نمی شود اینگونه خانگی کردن

پریدی از قفس کوچک کبوتری ات

هزار پیر هرات است چشم روشن تو

هزار شاخه نبات است لهجه ی دری ات.

                                                

                                                  آرش پور علیزاده

 

 

از فرم نگات لکنتم می گیرد

دائم دل بی لیاقتم می گیرد

باشم؟بروم؟بگویم؟ آخر چه کنم؟

ماندم به خدا خجالتم می گیرد.

                                                آرش واقع طلب

 

 

 

 

 یه غزل ماه دیگه از آرش علیزاده:

شادم به مهربانی چشمانت می ترسم از خشونت ابروهات

خاتون بی ملاحظه! معلوم ست از زیر روسری همه موهات

 

خاتون پشت پنجره سلطان!من حاضرم غلام درت باشم

ای کاش بی مضایقه جا می شد در گوش من تمام النگوهات

 

این دور و بر که دزد فراوان است شیرین زبانی تو خطر دارد

خانم شما که قندوعسل هستی بگذار من مواظب کندوهات

 

بگذار این زبان معاصر را اصلا کمی عوض کنم از امشب

مخمور جام نرگس مستم کن مدهوش از پیاله ی شب بوهات

 

خورشید از دوچشم تو می تابد تو مشهد عزیز خراسانی

حالا که توی دام افتادم پس کو کجاست ضامن آهوهات

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |

شاید

من از رفتن کسی می گویم

که گفت:یکشب برمی گردم وتمام دلتنگی ات را با خود می برم

اما

دلش لای در یک ماشین گیر کرد

وانگشتش سیاه شد

بعد میان ترانه هایی از پیچک و پونه خوابید

ویادش رفت

وتنها شد

آن روز تمام کوچه ها ،رد پای عابران را در ذهن منجمدشان

از یاد می بردند

ودست تمام کودکان،شبیه اسباب بازی بود.

او رفت

وقتی خرگوش های ذهن من بازیگوش بود

وستاره ها،از دکمه های پیراهنم نگهبانی می کردند.

رفت ومن بعد از رفتنش،تمام نارنج هارا از درخت چیدم

وتمام ماهی ها را در حوض بی صدایی خفه کردم

ودیگر از هیچ کوچه ی سبزی عبور نکردم.

حالا

هر شب

آنقدر زیر باران می ایستم که خیس می شوم

وحتی گنجشک ها هم مرا به خانه شان راه نمی دهند.

شاید به خاطر این است

که تنهایی

 برای گنجشک ها تلخ است

ویک لحظه احساس می کنند

لانه شان تنگ است

با این همه من دلم می خواهد

یکبار دیگر نارنج ها برسند

ماهی ها بازی کنند

و من

لرزه ی چشم های او را در حوض ببینم.

                           

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |

سرم را که پائین می اندازم...

نگاهت از مغز سرم عبور می کند

دیگر گل گاو زبان هم مرا آرام نمی کند

شکوفه های انار خودشان را از درخت آویزان کرده اند

گلهای صورتی لبهایشان را سرخ کرده اند

گنجشکها هم حالا حسابی رسیده اند

حیاط را آب پاشی کرده ای

لباسها را از روی بند رخت جمع کرده ای

یاس های همسایه را از لب دیوار صدا کرده ای

بادمی آید

امروز،روز قشنگی است

              چای فنجان هایمان را گرم می کند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |


Design By : Night Skin