تبليغاتX
سیب کال


سیب کال

هر کس روزنه ای ست بسوی خداوند.اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود.

 شب گذشته،به دیدار جفتی ستاره که به خوابم آمده بودند رفتم.

 در چشم های درشتشان ،خبرهایی ازخنده ی شقایق و تبسم آهو بود.

 وقتی باز آمدم،پیراهنم پر شده بود از خواب میخک وتبسم سایه ودهانم

                                  پراز بوی واژه های خیس.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

ـــ هی فلانی !

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده وکوچک

آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را

                                  جز برای او و با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

                                                         م.ثالث

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

زندگی یعنی چه؟

آیا اینکه کفش ستاره برای مهتاب تنگ است می شود زندگی؟

آیا اینکه آواز غمگین پرنده ای گمشده در باد می پیچد یعنی زندگی؟ یا اینکه تمام اینه

ها عکس مرا نه خود مرا نشان می دهند وجستجوی من برای یافتن آینه ای که بی

هیچ کم وکاستی خودم را به من نشان دهد باطل بوده است می شود زندگی؟

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

عشق را هیچ ارزو نیست ،مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جوئید آرزو کنیدکه ذوب شوید

 وهمچون جویباری باشید که با شتاب می رود وبرای شب آواز

 می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشیدوخون شما به

 رغبت وشادی بر خاک ریزد .

آرزو کنید سپیده  دم برخیزید وبالهای قلبتان را بگشائید و سپاس گوئید

 که یکروز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید وبه وجه و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو که شب هنگام با دلی حق شناس  و پرسپاس به خانه باز آئیدوبه

 خواب روید،با دعائی در دل برای معشوق وآوازی بر لب در ستایش او.

                                                            جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

 

من از دیا رکفشدوزکهای غمگین آمده ام

اگر دلتان

به اندازه ی سر سوزنی

  برای گلها سوخت

کفشهایتان رابدهید برایتان بدوزم.

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |

ظهر که می شود

روی پشت بام نشسته

دستهایش را که باد می تکاند

دانه های برنج ظرفمان را پر می کند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

شایدمن از رفتن کسی می گویم که گفت:

یکشب برمی گردم وتمام دلتنگی ات را با خود می برم

        اما   دلش                                                                    

         لای در یک ماشین گیر کرد      وان 

   گشتش سیاه شد

بعد میان ترانه هایی از پیچک وپونه خوابید

ویادش رفت

 وتنها شد

آن روز تمام کوچه ها رد پای عابران را

 درذهن منجمدشان

 از یاد می بردند

ودست تمام کودکان شبیه اسباب بازی بود

او رفت وقتی خرگوشهای ذهن من بازیگوش بود

                              وستاره ها از دکمه های پیراهنم نگهبانی می کردند

رفت

ومن بعد از رفتنش تمام نارنج ها را از درخت چیدم

وتمام ماهی ها را در حوض بی صدایی خفه کردم

                            ودیگر از هیچ کوچه ی سبزی عبور نکردم

حالا

هرشب

آنقدر زیر باران می ایستم که خیس می شوم

وحتی گنجشکها هم مرا به خانه شان راه نمی دهند

شاید به خاطر اینست

                       که تنهایی

                                      برای گنجشکها تلخ است

ویک لحظه احساس می کنند

                                     لانه شان تنگ است

با این همه من دلم می خواهد

یکبار دیگر

نارنج ها برسند

ماهی ها بازی کنند

ومن

لرزه ی چشم های او را در حوض ببینم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |

بگذار یادمان بماند آنروز چند ساله بودیم ...

که باران تند می بارید وافتاب چشمهایش کور بود/باران انتشار شادی بود در هوا وما

بی قرار بودیم/چقدر دلم می خواست بروم ویک شاخه تمشک برایت بچینم /

وقاصدک ها را صدا کنم/وچترهای آسمان را قرض بگیرم برای مورچه های حیاط/وتورا

به یک فنجان ترانه یگرم مهمان کنم/چقدر دلم می خواست یک نردبان بلند داشتیم ! /

یک نردبان بلند ...که دستهایم به ستاره ها گیر کند ،مرا برق بگیرد ،خشک شوم/

و یک نفر بگوید: بلند شو ....!  زنده ای!

آه ! چقدر کیف می دهد وقتی آدم را برق می گیرد. یا آدم به بالای پشت بام می رود

وتمام ماشین ها را می بیند/وهمه را می بیند/دروغ را می بیند/ راست را می بیند/

و خدا را که برای مورچه ها دست تکان می دهد/

وبعد یواشکی به کلاغها سنگ می زند.

بگذار یادمان بماند آنروز چند ساله بودیم.

آنروز که آرزوی بوسیدن بزغاله را داشتیم/وشادمان بودیم/وخیس بودیم /.... وباران

می بارید.

ومن شادمانم که اسمان خیس است /که ترانه ها خیس است/ که کفشهایم خیس

است/واز یادم نمی رود که بی قرار بودم برای گرفتن پروانه های گیج!

راستی پروانه ها!

بیا کمی به رنگ پریدن باشیم و پرواز کنیم روی دریاها/وخواب ببینیم یک جیر جیرک

هستیم ولرزمان بگیرد /پاهایمان را به هم بزنیم وجیغ بکشیم.../بعد پسرکی روی

درخت ما را بگیرد/...پوستمان را جا بگذاریم/ودرد بکشیم وجیغ بکشیم/وپسرک...

خوشحال شود.

باید بدانیم برای چه زنده ایم؟/برای چه شمعدانی ها می خندند؟/برای چه گاهی

خواب می بینیم که غرق می شویم وآب می خوریم/ویکدفعه بزرگ می شویم ونمی

فهمیم دیروز چرا روی دیوارها نقاشی کشیدیم؟! /چرا سنگریزه ها را از لب رودخانه

جمع کردیم وآنها را هی خیس می کردیم وماهی ها را از تمام پریزادهای جهان زیباتر

می دیدیم؟!

حالا بیا برویم یک جای دنج بنشینیم واندکی زانوی روشن احساس بغل کنیم....

اما بگذار یادمان بماند، آنروز چند ساله بودیم /که باران تند می بارید!               

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط زهره چورلی| |

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط زهره چورلی| |


Design By : Night Skin