سیب کال
هر کس روزنه ای ست بسوی خداوند.اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود.
تنها یک آرزو دارم: بدانم چه چیزی ورای این ظواهر پنهان است.آن رازی را دریابم که مرا به دنیا می آورد وآنگاه میکشد. شفاف وآرام به دنیا می نگرم ومی گویم:همه ی آنچه می بینم ،می شنوم می چشم ،می بویم ولمس می کنم،آفریده ی ذهن من اند. خورشید در کاسه ی سر من طلوع وغروب می کند.از یکی از معبد هایم طلوع می کندودر دیگری غروب… در سر من است که ستارگان می درخشند،اندیشه ها، آدمها وحیوانات،در ذهن بی ثبات من،به گشت وچرا مشغول اند،آوازها وگریه ها صدف های پیچان گوشهایم را پر میکنند ولحظه ای هوا را توفانی می سازند. با نابودی سر من ،همه چیز-آسمان ها و زمین-ناپدید می شودند. ذهن فریاد می کشد:فقط من وجود دارم ! در ژرفای سلول های ناپیدای من،حواس پنج گانه ام به کار مشغولند،آنها نخ های زمان ومکان ،اندوه و شادی ، و ماده و روح را می ریسند و رشته ها را دوباره پنبه می کنند . همه چیز چون رودی در پیرامونم پیچ وتاب می خورد،می رقصد وچرخ می خورد ،صورت ها همچون آب می لغزد و آشوب ازلی زوزه می کشد . ۱ مهربانی در زنجیر است ومن به باغ می اندیشم به زمین که مادر من است وسرانجام درآغوشش میرقصم به چشمانم که در پرسپکتیو راه شکست نمی دانم بالای درخت بودم یا سیب روی سرم افتاد!!! . . . پوستم ترک برداشت . . . پیراهنم رادر خواب جا گذاشتم گلهایش! دستم است دس تم تنم تا دکمه های پیرهنم درد میکند به خواهرم گفتم :" می خواهم مردمک هایم را عوض کنم." شاید صورتی ...شاید بنفش... شاید برای مردمک هام یک سرپناه بگیرم حلزون های خیس زود میمیرند! ۲ بادبادکم را می دهم به تو چند روزی که باد می آید یادت نرود به پشت بام رسیدی برایم گنجشک بیاور رنگ پرشالت! ۳ مرا به یاد بیاور! با این همه سنگ،این همه آدم هنوز گنجشکم ۴ شکلاتهایم را دربیاور جیب هایت این همه، وسعت ندارد.
یک روز از نقطه ای تاریک بیرون آمدم.زهدان، واکنون بسوی نقطه تاریک دیگری پیش میروم،گور.نیرویی مرا از مغاکی تیره به بیرون پرتاب کرده است ونیرویی دیگر مرا به به جانب مغاکی تیره وبرگشت ناپذیر می کشد... اول "سلام" به همه ی دوستای گلم شاعرای عزیز! ... .... دوم " ای کاش...اشک های طبیعی بریزیم !" سوم " نمیشه رفت با چاقویی کند! " چهارم "گودالی نیست که باز از آن بپریم." مواظب باش! پنجم "برای بار چندم در آن افتادیم." ..... ... (.) آه! سهم من این است. دعوتید به یک کار جدید: جا میگذارمت آنسوی پنجره... تا سمت ساکت قلبم بسویت ،اشک بریزد! جا میگذارمت، انار! تا دانه دانه بنوشمت از سر انگشتهای درخت... .... .... .... آنقدر بلند فکر کرده ام ... آنقدر بلند اشک ریخته ام... که راه خانه مان را از درخت می پرسم! ... .... آنقدر دانه دانه انار دانه دانه ستاره مزه کرده ام که ترکم میشود این همه بهار وقتی بدردم نمی خورد سبد سبد انار ترکم میشود گل های پیراهنم که میرسیدند با بهار ترکم میشود که سمت ساکت قلبم نشسته ای...!؟ .......... ...... .... ... .. (.) برایت انار میچینم... سمت ساکت قلبم ! که قناری ها به خواب می رفتند که قناری ها خواب میدیدند که بیدارمیشدند باران باریده بود... . . . . سمت ساکت سیب ساکت لبخند! ..... ... . آنقدر به تو فکر کرده ام که... با انارها می رسی از درخت... ..... ........ ........... آنقدر بلند فکر کرده ام ... که انار ها میرسند دستهایم ترک برمی دارند بچه ها میرسند چشمهایم...! .... عمریست عادت کرده ایم ! .... .... .... ایمانمان را از دست نداده ایم در قایق ها مان صدای موج می آید منتظر نشسته ایم تا مارا صدا بزنند! ......... یکروز به آسمان میرسیم ودستهامان بهم سلام میکنند وگوشواره هایم جفت می شوند وعروسک ها به ما می خندند ........ آنوقت انارهامان را با هم دانه می کنیم! ازمغاکی تیره می آییم.درمغاکی تیره به پایان می رسیم، واین درنگ درخشان را زندگی می نامیم. به محض اینکه به دنیا می آییم بازگشتمان آغاز میشود.آنگاه که راهی میشویم، بی درنگ بازمیگردیم;مادرهر لحظه میمیریم.به همین دلیل]زندگی ومردن های مکرر[،بسیاری فریاد برداشته اند:"هدف زندگی مرگ است!"............................................................................ من مهار نمیشوم وآرام نمیگیرم،من درپی سازگاری خود نیستم. من تپش های ژرف دلم را دنبال میکنم...
هنگامی که شادی من متولد شد... اورا در بغل گرفتم وروی بام خانه ام بردم وفریاد زدم که: ای همسایگان وای آشنایان من! بیائید وبنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است! بیائید وشادی مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد.اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد! هفت ماه روی بام خانه ام ماندم واز بام تا شام حضور شادی خود رابه اطلاع همگان میرساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.لذا من وشادی ام تنها ماندیم وکسی به ما توجه نکرد. هنوز یکسال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت ورنگ پریده وبیمار شد وجز قلب من، هیچ قلبی به عشق او نتپید وهیچ لبی بجز لب من لب اورا نبوسید! آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد وتز این به بعد هرگاه اندوهم را بیاد می آورم، شادی را نیز بیاد می آورم. یاد وخاطره چیست؟ جز برگ پائیزی است که اندکی در باد می جنبد وبه خود می پیچد وسپس برای زمان طولانی با خاک کفن میشود! پی نوشت: دیوانه وخدایان زمینی/جبران خلیل جبران................................................................... مادربزرگم بوی میخک میدهد ازخواب ماهی ها دلش سیر است ازبین خط خط های پرچین نگاهش ،خاله بازی یاد میگیرم دلم پر میشود از منطق گل های عباسی - دکان عمه سارا - بستنی...! آلوچه...! قیسی...! من لای جاروها... نی ها... سیم های خاردار باغ همسایه... هر روز عصر با بادبادک های غمگین گرگ بازی می کنم جا میگذارم گرگ هایم را وقتی هوا طعم لواشک میدهد در چادر مادربزرگ ! فردا غروب... لای نی ها مارها وبچه ماهی ها، پر از گرگ اند! با بادبادک های غمگین گرگ بازی می کنم هر روز... به نیمه ای دیگر ... رسیده ای دیگر ... به دست هایی که پر از ستاره اند. خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی عاشق وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی تنهای بیکران باشد... وقتی فریبنده ترین خواهش ها بر فراز سرم به گیسوان اضطرابم چنگ می زنند انگشت هایم ادامه اندهی است که از میوه های یک درخت مرده سیر می شوند گمان نمی کنم در عمق خوابهای پریشان دختری .... به اولین هجوم تنهایی خود میوه های منفرد تزریق کند تو را به اولین هجوم تنهایی خود می خوانم وقتی باور می کنم به آب که می نگرم ستاره ها تازه می شوند ماهی ها به هوش می آیند و یکنفر مدام در حوض می ر قصد یکنفر که نهال قناری رادر باغچه خانه شان کاشته است وکلامش شبیه تبسم درخت های گیلاس شیرین است گیلاس های نورانی پرنده های معطرند که به انگشتهایم آب می دهند. مرا پناه دهید! قهوه ات را بنوش وباور کن من به فنجان تو نمی گنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم تکه ای از پریشانی ات را در گل های پیراهنم جا گذاشتی وقسمتی از راه شیری را در ته استکانم تکه ای از پریشانی ام را در ته صدف ها ... وقسمتی از نامم را در کف دست هایت... به راه شیری می نگرم اما قسمتی از ته استکانم نیست.

![]()
| Design By : Night Skin |

