تبليغاتX
گنجشک خیس


گنجشک خیس

اگر شاعری به خوابت آمد و قصد بوسیدنت را داشت بدان که او کسی جز من نیست

پرنده
کفش هات را دربیاور
باران که می بارد نوبت من است


--------

پی نوشت:

" باران دارد می باراند! "

18/مرداد/90


نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:4 توسط زهره چورلی | |





بر تنم نقشی از درخت را حکاکی کن

چشمه هایی از دامون
در باد بپیچانم
در جهنم بسوزان

زوزه بکش
ماه را پوست بینداز
بیاویز بر درخت

زنجیرها
به خواب رفته اند

گرگ ها

رقصان

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 11:10 توسط زهره چورلی | |


کفشدوزک

امروز برف قشنگی بارید
اونقدر خوشحال بودم ازینکه میتونستم بعد بارون ، بدون چتر ، زیر برف وایسم
و هیشکی نگه :" بیا توو سرما می خوری! "
وقتی به پل رسیدم
همه ی شهر یه دس سفید بود
همه یه رنگ بودن
رنگ همون بستنی قیفی.... که یه روز ازم قاپیدی...یادته؟
خواستم دونه هاشو بشمرم
اما یادم اومد
زندگی منم مث همین برفه
به زحمت میشینه اما راحت آب میشه...پس ریاضیات روی پل بدردم نمی خوره
همه دونه ها شو بوسیدم...حالا شدم همون گنجیشک خیس که رنگ بستنی قیفیه
رنگ یه شهر... که زود آب میشه/گِلی میشه/ماهی میشه/میره تو حوض همسایه
از آدما دوووور میشه/گاهی دلش میگیره و اخمو میشه/گاهی مث الان پر از شور میشه...

نمیدونم
اون بالا نشستی داری به چی فک میکنی؟
یکمی هم به فکر کفشدوزکای بیچاره ی من باش/انقد آروم یخ زدن که هیشکی صداشونو نشنید
هیشکی فک نکرد از کفشدوزک بودن تا توت فرنگی شدن چقد باید یخ کردن رو دوس داشت

دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم
با صدای بلند!
یخ می زنم



1/اسفند/1390

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 2:37 توسط زهره چورلی | |

سلام ...

 

 

تو به خواب رفته ای و من هنوز به شمعدانی هایی فکر می کنم که...

آه!

در خواب چیده بودمت کاش

 

............

 

مرا به دنیا بیاور

 

حتی اگر برف سنگینی باریده باشد

و درخت ها آنقدر ناتوان باشند که نتوانند خانه مان را گرم کنند

 

 مرا به دنیا بیاور

 

حتی اگر به مدرسه ام نفرستی و عروسک هایی که دوست دارم ، برایم نخری

قول می دهم

آنقدر روی جدول ها پا برهنه راه بروم که الفبای رودخانه ها را از بر شوم

آنوقت به تمام ماهی ها یاد می دهم بال هایشان را به دست هم بسپارند

 و لب هایشان را آنقدر در لب های هم قلاب کنند

تا هیچ ماهیگیری نگاهش به رودخانه نیفتد

می خواهم به خانه برگردم  و به دست های کسی که دوستش دارم، شمعدانی های خیس تعارف کنم

وبرای بوسیدنش هر روزشعر تازه ای بنویسم

 

 مرا به دنیا بیاور


........

پی نوشت:

        "  به دنیا آمدم

               باید شعر تازه ای بنویسم! "

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 1:25 توسط زهره چورلی | |

 

1

زنبورها در پیراهنم

پیراهنم روی بند

نسیم خنک تابستان
 

 

 


2

زن

چُرت نیمـ / روز ی را رها کرده

به پیراهنش فکر می کند

 



3

پیراهنت را رها کن

این مزرعه 

جایی برای شرم ندارد

 

 

4

صورتی

بر لب های تو بنشیند/  وقتی شعر می خوانی

یا بر روسری من/  وقتی باران می بارد

هیچ فرقی نمی کند

از/  لب ها ی  تو

تا / رو سری ِ من

باران / بند می آید

 


5

خوابیده بودم

زنی لخت می رقصید

بیدار شدم

زنی لخت خوابیده بود

 



27/خرداد/90



نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 1:1 توسط زهره چورلی | |

Design By : Mihantheme